شبی ابری بود، آسمان بدجوری می گریید، از آسمان پَیَه، جَلَه (پَیَه: رعد و برق، جَلَه: باران بسیار تند) می آمد. صدای دلخراش جیغ دو گربه به گوش می رسید و ناگهان صدای دلخراشتری به گوش رسید: صدای اولین گریه ی شیدا (مدیر وبلاگ) ، دوسال بعد... بار دیگر همان صدای نادر و دلخراش به گوش رسید؛ اینبار صدای اولین گریه ی رها (دستیار مدیر وبلاگ) بود که گوش فلک را کر کرد. سه سال بعد... آن صدای نادر و دلخراش بار دیگر تکرار شد اما اینبار فلک صدا را نشنید چون با صدای رها کر شده بود خوب شد کر شده بود و صدای اولین گریه ی هستی (دستیار دستیار مدیر وبلاگ) را نشنید و گرنه...، دو سال بعد... هوا دوباره ابری شد... دوباره پَیَه، دوباره جَلَه... اما اینبار با هر بار فرق می کرد... صدای دیگری به گوش رسید و این صدا، صدای قهقه ی کودکی بود که حتی اسم هم نداشت! (دستیار دستیار دستیار مدیر وبلاگ)... سالها گذشت، هوا بارها ابری شد، بارها پَیَه آمد، بارها جَلَه آمد، اما نه دیگر آن صدای گریه های دلخراش و نه آن قهقه ی بی نام و نشان به گوش رسید...